Places Profile Hogwarts History Home Register
گروهبندی 2
دوشنبه 14 مرداد1392 • 14:1

برای گروهبندی به این ادرس بروید (کلیک!)

 

www.Hg-goruhbandi.blogfa.com

 

روی کلمه Register کلیک هم میتونید کلیک کنید !!

الناز
شروعِ ترمِ جدید !!
یکشنبه 27 مهر1393 • 16:39

خب یه سری نکات هس که قبل از شروعِ ترم جدید باید بدونید!

اول از همه تمامی استاد ها بیان و برا ترم جدید اعلام وجود کنن !

و حتما همشون یه راهِ ارتباطی به ما بدن !!

دوم اینکه مدرسمون این ترم دو تا فارغ التحصیلی داره!:)

محمــد و رزا !! دو تا هافـلــــــی ^_^

تبریک :دی

در ضمن برا این ترم ما امتحان نداریم و شما بر اساس فعالیت هاتون تویِ کلاس ها قبول یا رد شدید!

لیست دانش آموزا -> ادامه مطلب!

+اتاق اساتید هم بزودی راه میفته 

 

نظرات برای چت !

مهسا
دیتایِل
دوشنبه 21 مهر1393 • 11:55
هر 3 قهرمان پاسخ درست رو به ایدنتیت گفتند و ایدینتیت اونها رو به مرحله ی بعدی برد

ایدینتیت گفت : دارم شما رو پیش دیتایِل میبرم ....آدم رمانتیکیه ... ولی حواستون رو جمع کنید چون اگه بتونه تا صبح حرف میزنه -_-

ناگهان صدایی از پشت سر گفت : پشت سر من حرف میزنی ایدینتیت ؟؟ :|

ایدینتیت سریع گفت نه نه !! من وظیفم معرفی کردنه ... میدونی که !!

دیتایِل : 8-| خیله خب نمیخواد توضیح بدی چون بدترش میکنی :| هِی شما 3 تا ! بیاین اینجا ...

قهرمان ها دنبال دیتایل راه افتادند دیتایل گوشه ای ایستاد و گفت من برای شما یک معما طرح میکنم و شما باید جواب رو بگید !!

خب آماده اید ؟ اهم ...

اگه اعضای بدن و چهرش رو به حساب نیاریم گرد گرد بود درست مثل یک کره ! گاهی خودش رو خیلی بی اهمیت برای دیگران تصور میکرد و درمونده میشد و یکدفعه میدید که در اوج توجهاته ! به طوری که دریگران برای اینکه اونُ داشته باشن رقابت میکردند . همه بهش توجه میکردند و وقتی به یکی نزدیک میشد وباهاش ارتباط برقرار میکرد رقیب اون فرد حسابی سرخورده میشد.

البته بر خلاف انتظارش کسی بهش وفادار نمیموند .... یکی عشق بی نهایت کوتاه که باعث مرگ اون میشد!

شاید ازینکه رقابت ها بر سر اون بود به شوق میومد ولی به همون اندازه اذیت میشد و همیشه ترس داشت !

سرانجام عده ای از او حمایت کردند و تصمیم گرفتند دیگه اذیتش نکنند خیلی زود هم همه قانع شد انگار منتظر همین پیشنهاد بودند که به جای اون کسی ُ در صدر توجهات قرار بدن. کسی که نمیتونست مثل خودش احساس داشته باشه کسی که بعد از هر شکست در عشق کوتاه مدت مثل اون اسیب نمیدید و به طرف اونجایی که اشیا گمشده میرند ، نمیرفت چون بویی از احساس نبرده بود ! فرد مورد نظر ما کم کم به فراموشی سپرده شد دیگه هیچوقت در راس توجهات نبود هر چند هنوز اسم اون رو میتونیم از زبان بعضی ها بشنویم !

الناز
این قسمت ورود به سویینگس :-""
جمعه 18 مهر1393 • 13:35
وِنترن منتظر جواب بچه ها شد و اونها یک به یک به سوالش جواب دادند !

وقتی که اونها راه افتادند تا دنبالش برن به سویینگس ونترن به آروین اجازه عبور نداد چون جوابش درست نبود !!

آروین هم سرشو انداخت پایین راهش ُ به سمت هاگوارتز ادامه داد !

اما 3 تا قهرمان دیگه همراه ونترن به سمت سوینگس رفتند وقتی که به دروازه های شهر سویینگس رسیدند با یک ابولهول دیگه مواجه شدند ! ابولهول جلو اومد و گفت : درود ! اسم من ایدینتیت ِ !! از این به بعد توی این مسابقه من همراه شما هستم!

خب اول شما باید به سوال من جواب بدید تا بتونیم باهم ادامه بدیم !

 نگه دار اندکی از آن تو در دست

برو به غار نزدیکت با دربست

ازینجا میشود آغاز راهت

به سوی مقصدت پیِ کاروبارت

بگو نام درستُ مشتُ کن وا

تا برسی به موقع به سر کار

نظرات برای چت

الناز
مرحله ی سوم مسابقه ی شابلون وحشی تقدیم میکند
چهارشنبه 16 مهر1393 • 19:7

بعد از اتمام مرحله ی دوم و اعلام امتیازات هر 4 قهرمان به هم پیوستند و از کوه اتشفشانی پایین رفتند

پایین کوه یک ابولهول به نام وِنتِرن بود !

دنتیت برای اونها توضیح داد ... که باید اول به سوال اون جواب بدن اگه جوابشون درست باشه اونهارُ با خودش به شهرشون سویینگس [شهر ابوالهول ها] میبره تا اونجا بتونن مسابقه رو به پایان برسونند !

هر 4 قهرمان قبول کردند و وِنترن شعر خودش رو خوند :

تواند هر دم او گردد یه صورت

میان تو و او باشد کدورت

رود گر او ببیند خنده رویت

بیندازد چماق و مشت سویت

مگو غم و تو او را شاد مگردان

نترسا و دلش آباد نگردان

بساز از او تو یک تفریح شاداب

بسپارس به باد و رنج و فریاد

قهرمان ها تا ساعت 2 بعد از ظهر روز 5شنبه وقت دارند به سوال جواب بدن!

الناز